خرید بک لینک

درباره سایت

دلنوشته

سلام دوستای گلم به وبلاگ من خوش اومدید ... نظر یادتون نره

امکانات وب

پیرمرد عاشق به زنش گفت : بیا یادی از گذشته های دور کنیم.

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم

پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.

وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.

ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!!!


برچسب: نویسنده: مبینا تاريخ: سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت: 18:30


پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد.
خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه پسر کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد …
آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.
در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” .
یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.
 حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت، یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خانواده اش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. آنها ادامه دادند به قرار گذاشتن.
 دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دانست که با اینکار لذت می برد.
بعد از چهل سال مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم: " قهوه نمکی". یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک.
 برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. ”

اشک هایش کل نامه را خیس کرد. یک روز، یه نفر از او پرسید، ” مزه قهوه نمکی چطور است؟ اون جواب داد “خیلی شیرین” !

برچسب: نویسنده: مبینا تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 1:48

در برابر هر زني كه خسته از صفت كاذب(حماقت) است ....مردي وجود دارد كه از پوشيدن نقاب (عاقل نما يي) رنج مي برد

در برابر هر زني كه خسته از برچسب (احساساتي بودن) است....مردي وجود دارد كه (از حق گريه كردن و احساساتي بودن) محروم است

در برابر هر زني كه از( دستمزدي كه شايستگي اش را دارد )محروم است......مردي وجود دارد كه (مسئوليت اقتصادي )انسان ديگري را بالاجبار بدوش مي كشد

در برابر هر زني كه (اسرار مكانيكي ماشين)را نميدا ند ............مردي وجود دارد كه نمي داند چگونه (يك تخم مرغ )را اب پز كند

در برابر هر زني كه در برابر( ازاديش) قدم بر مي دارد .............مردي وجود دارد كه (راه ازادي )را باز مي بيند

نژاد بشر پرنده ايست با دو بال (يك بال زن)و(بال ديگر مرد)...................تنها اگر دو بال به طور مساوي رشد كنند .............نژاد بشر ميتوتند پرواز كند

حال بيش از هر زمان ديگري مي توان درك كرد كه........................

علت وجود زن علت وجود بشر است............

 

برچسب: نویسنده: مبینا تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 23:41

متاسفانه و با کمال تاسف ما در جامعه ای زندگی میکنیم که به خانم ها یاد میده، مراقب باشن  بهشون تجاوز نشه  اما به هیچ مردی یاد نمیده تجاوز نکن...

 


 

برچسب: نویسنده: مبینا تاريخ: چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت: 1:54

زن ...دلش میخواهد لباس بدون آستین بپوشد

دلش میخواهد موهایش را باز بگذارد

دلش میخواهد پاشنه بلند به پا کند

ذات زن این است که به خود برسد

و مانند طاووس که تا متوجه نگاه دیگران میشود ... پرهایش را باز میکند خودنمایی کند

معنی کارش این نیست که فکرش یا خودش منحرف است


تو ...

تو ...تویی که باید با دید دیگری به زن نگاه کنی

لعنت به کسانی که زیبایی زن را انحراف میدانند...


 

برچسب: نویسنده: مبینا تاريخ: پنجشنبه 24 اسفند 1391 ساعت: 23:15

صفحه بندی